یه روز سبحان به روایت تصویر
سلام عشق من
میخوام برات عکسای یه روز صبحت رو بذارم که بیدار میشی و میخوای بری مهدکودک
اینجا شما بعد از خوردن شیر و شستن دست و صورت و دستشویی ، لباسهات رو تنت کردی و کیف به دست منتظری تا آقا جون بیاد دنبالمون و بریم مهد کودک


اینجا رفتی دم در و داری با دوربین خداحافظی میکنی . این لحظه ای که آقا جون دم در منتظر من و شماست


اینجا شما و دوستات تو کلاس مهد نشستید و دارید چاشت میل میکنید

اینم مربی مهربونتون خاله شادی که خیلی براتون زحمت کشیده . خدا خیرش بده واقعا خانومه
در ضمن این عکس رو دیشب روز جشن پایان سالتون گرفتم

دیشب جشن باشکوهی برگزار شد واقعا عالی بود باید بگم مهد کودک پسرم تو شهرستان واقعا تکه هم مدیریت خوبی داره هم مربیهای ماهری داره . خداییش راضیم از نحوه عملکردشون .
دیشب تو جشن کلاس سبحان هم برنامه داشت و پسر من هم روی سن جلوی اون همه آدم شعر میخوند . قبول دارم این از فعالیت مربی خوبشه که تونسته سبحان رو جوری بار بیاره که در حالی که میدونه من و باباش نشستیم بره بالا و شعر بخونه این از بچه سه ساله واقعا بعیده . دست خاله شادی جون درد نکنه .
از دیشب همش فیلم گرفتم و نتونستم عکس بگیرم ولی قراره عکس بهمون بدن وقتی گرفتم حتما عکساشو میذارم .
در ضمن پسرم نفسم برات در میره
دوستت دارم یه دنیا


یه روز سبحان به روایت تصویر 
